وطنم
.jpg)
بعدا نوشت : قبل از هر چیز صعود تیم ملی رو تبریک میگم . دیروز بعد برد بچه هامون
فورا اومدم و این کار رو گذاشتم وب . اگه خوب نشده چون با عجله بود .آخه قرار بود
با امیر بریم بیرون و تو جشن و شادی با بقیه ی مردم همراه بشیم
ولی عمه تو آخرین لحظه ضد حال زد و گفت : نه ... نمیشه ... خیابونا شلوغه
امیر هم خوب میدونم این جور مواقع چه جوری رانندگی میکنه و ....
خلاصه اونقدر گفت و گفت که حال هر دومون رو گرفت ما هم نشستیم سر جامون
(انگار با دو تا بچه طرفه امر و نهی میکنه ) بعد وقتی دید ما ناراحت شدیم اومد بالا و
گفت : من از سر نگرانی گفتم ... حالام پاشید برید فقط مواظب خودتون و دور و برتون باشید
مام قهر کردیم هر چی عمه اصرار کرد نرفتیم . به امیر گفتم اگه الان خونمون جدا بود میرفتیم و
میومدیم بدون اینکه کسی بفهمه و ... هیچی دیگه امیر هم یه کمی طرف مامانش در اومد و
خواست تبرئه اش کنه و منم دلخور شدم و قهر کردیم و منم شام نخوردم و هنوز هم قهریم
امروز صبح هم بعد رفتن امیر عمه چند بار صدام زد برم برا صبونه (میخواست از دلم دراره )
ولی من جواب ندادم یعنی خوابم . اینم از خوشحالی ما
