مشق عشق

بشوی اوراق اگر هم درس مایی ، که علم عشق در دفتر نباشد

وطنم

 

     

 


بعدا نوشت : قبل از هر چیز صعود تیم ملی رو تبریک میگم . دیروز بعد برد بچه هامون 

فورا اومدم و این کار رو گذاشتم وب  . اگه خوب نشده چون با عجله بود .آخه قرار بود

با امیر بریم بیرون و تو جشن و شادی با بقیه ی مردم همراه بشیم 

ولی عمه تو آخرین لحظه ضد حال زد و گفت : نه ... نمیشه ... خیابونا شلوغه

امیر هم خوب میدونم این جور مواقع چه جوری رانندگی میکنه و ....

خلاصه اونقدر گفت و گفت که حال هر دومون رو گرفت ما هم نشستیم سر جامون

(انگار با دو تا بچه طرفه امر و نهی میکنه ) بعد وقتی دید ما ناراحت شدیم اومد بالا و

گفت : من از سر نگرانی گفتم ... حالام پاشید برید فقط مواظب خودتون و دور و برتون باشید

مام قهر کردیم هر چی عمه اصرار کرد نرفتیم . به امیر گفتم اگه الان خونمون جدا بود میرفتیم و

میومدیم بدون اینکه کسی بفهمه و ... هیچی دیگه امیر هم یه کمی طرف مامانش در اومد و

خواست تبرئه اش کنه و منم دلخور شدم و قهر کردیم و منم شام نخوردم و هنوز هم قهریم

امروز صبح هم بعد رفتن امیر عمه چند بار صدام زد برم برا صبونه (میخواست از دلم دراره )

ولی من جواب ندادم یعنی خوابم . اینم از خوشحالی ما


+ نوشته شده در سه‌شنبه 28 خرداد 1392
ساعت 19:05 توسط شیرین | ارسال نظر(0)